بلاچه خانوم

پنج شنبه تصمیم گرفتم تا بابای آنوشا خونه است ازش بخوام که بالکن  و شیشه های در رو بشوره آنوشا هم کفشاشو پاش کرد و رفت پیش بابایی منم تو آشپزخونه مشغول کار کردن بودم که دیدم آنوشا با یه سطل اومد تو آشپزخونه و آب می خواست من فکر کردم آنوشا به درخواست بابا اومده دوباره آب برای شستن بالکن می خواد منم سطل رو پر آب کردم وقتی وارد اتاق خواب شدم که برم رو بالکن دیدم تو اتاق پر از آبه فهمیدم کار آنوشاست و به آنو شا گفتم آنوشا  چرا آب رو ریختی کی آب رو ریخت آنوشا گفت بابا و چند بار تکرار کرد بابا؛ منم به بابا گفتم چرا آب رو ریختی گفت من نریختم آنوشا سطل رو دستش گرفته بود داشت میومد رو بالکن و من بهش گفتم برو از مامان آب بگیر . نیم ساعتی از این موضوع گذشته بود که آنوشا دوباره یه دسته گل آب داده بود بابا بهش گفت کی اینکار رو کرد که آنوشا گفت مامان. حالا شما بگید من با این فسقلی بلا چه کنم.

دیروز متوجه شدم آنوشا داره دندون هفتمش در میاد چهار تا بالا داره و دو تا پایین و الان هم سومین دندونش در پایین داره در میاد.

 

   

/ 5 نظر / 12 بازدید
ريزان

[خنده]

مامان زهرا جون

آنوشا جون سلام خیلی خوب کمک مامان و بابا بودی بازم ادامه بده نمک زندگی ، شیرینی زندگی همیشه خندان باشی انشا’ الله [قلب] بهاره جون هزار ماشا’ الله خیلی بزرگ شده خیلی وقت وبلاگ قشنگشو ندیده بودم روی صورت ماهش رو می بوسم از دور [ماچ]

فريناز

جيگرتو بخورم كه اينقدر باهوشي ،ماشاءالله[ماچ][ماچ][دست][دست]

مامان آوین

سلام عزیزم[ماچ] قربونت برم که کمک کردی[قلب][قلب][قلب] بمیرم تو اون سطل پر از آب را بردی [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] دندونت هم مبارک باشه 1000 تا