عکاس

امروز قرار بود تو مهد آنوشا عکاس بیاد. منم تصمیم گرفتم که لباس عید آنوشا رو بخرم تا بتونه امروز هم بپوشه و با سفره هفت سین مهد هم عکس بندازه خیلی جالب بود برای آنوشا می خواستم دامن بخرم سایزش نبود کفشی که می خواستم سایز آنوشا تموم شده بود و جالب اینکه همه خرید عید رو کرده بودند من ازه فکر می کردم زوده برای خرید لباس. خدا رو شکر لباسهایی که می خواستم رو پیدا کردم و براش گرفتم . خدا کنه عکسهاش هم خوب شده باشهیکی از لباساش رو با خاله شبنم گرفتیم که با آوین جفت براشون خریدیم. روز خیلی خوبی بودکلافه یعنی من شب اومدم خونه خوابیدم از بس این دو تا بچه رو صدا کردم و گفتم دست نزن. ولی بعد که با شبنم مرور کردیم خیلی خندیدیم.

همچنان وقت نکردم از آنوشا عکس بندازم. خیلی دوست دارم از رقصش فیلم بذارم آخه فوق العاده خوشگل می رقصه.

یکی از همکارام با ما تا یه مسیری رو میاد. چند روز پیش موقع بر گشتن یهویی آنوشا تو کیف همکارم یه گل رو دید . گیر داد چی بود می خوام همکارم هم به آنوشا گفت اینو برای عروسم گرفتم تا با کادوی عید بهش بدم.حالا بماند با چه مکافاتی راضی شد تا گل رو برگردوند.منم که مثل این گل رو داشتم دیروز برای آنوشا اوردم و بهش دادم خیلی جالب تا همکارم رو دید با یه پزی به همکارم گل رو نشون داده و می گه این مال عروسمه.

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
میری

این یه وبلاگیه که مطمئنا تا الان ندیدیش[تعجب] باور نمیکنی؟ به من چه[قهر] از ما گفتن بود

مرد تنها

نگاهت آسمانم بود و گم شد دو چشمت سایبانم بود و گم شد به زیر آسمان در سایه ی تو جهان در دیدگانم بود و گم شد

شبنم مامان آوین

قربون این فرشته شیرین زبون برم[ماچ] خاله بهار خیلی حساسی من هر روزم همینه نباید خسته بشی این بچه ها پر انرژی هستن و این ماییم که حوصلمون کمه و اگر نه اونها تقصیری ندارن[چشمک]