اندر احوالات آنوشا در سی و چهار ماهگی

سلام

همگی خوبید .ما هم خوبیم. آنوشا خدا رو شکر هر روز صبح راحت به مهد می یاد ولی خوب خیلی سخته مسیر طولانیه و تو ماشین مخصوصاً روزایی که ترافیک باشه کلافه می شه. هر روز صبح بیدار می شه و بیدار شدنش هم یه دردسره چون برای انتخاب عروسک باید من کلی معطل بشم و وقتی نمی تونه انتخاب کنه با خودش ۴ تا عروسک می یاره و می گه اینا رو برای آوین و رادین و .. می یارم .خلاصه هزار بار میره و میاد. کلافه

کلی شعر یاد گرفته. کلاس رقص هم می ره و رقصش هم خوب شده. چند تا کاردستی درست کرده یه دونه باگل کارت درست کرده و دیگه اینکه با سفال ماشین درست کرده و رنگ هم کرده (البته با کمک مربیش).١ تا ١٠رو به انگلیسی به سرعت باد می گه . یه سری کلمات رو هم یادگرفته . حروف الفبا رو هم تقریبا یاد گرفته.

میوه های فصل ها رو میشناسه  . خلاصه از اینکه مهد می ره علیرغم سختی هایی که برای من داره ومسئولیت من خیلی زیاد شده راضی و خوشحالم. خیلی کیف می ده وقتی شعر جدید می خونه.

این دومین ماهی است که مهد می ره تو این مدت یک بار پارک آب و آتش،یک بار باغ وحش،و چهارشنبه ای که گذشت سینما فیلم خروس جنگی رفته.

متفکریک ماهی می شه که خوردن شیر با شیشه رو هم ترک کرده. البته خیلی سخت بود ولی خدارو شکر با موفقیت انجام شد.لبخند

 

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
شبنم مامان آوین

آفرین به این دختر نازنازی خوشگل [ماچ]که به سرعت داره پیشرفت میکنه[بغل] دیدی بهار جان وقتی این فسقلیها میرن مهدکودک آدم هر روز پیشرفتشون را احساس میکنه، بزرگ شدنشان را میبینه و بجای اینکه ناراحت باشه که چرا از محیط خانه و فامیل دور شدن برعکس خیلی خیلی هم خوشحال تر میشه. آنوشا جونم من عاشقتم [ماچ]مخصوصاً وقتی بعدازظهرها می پری میای بغلم کلی کیف میکنم [ماچ][ماچ][ماچ]

ریزان

عزيز دل من چه خانومي شده واسه خودش؟؟!!!! خوشگل تر از هميشه قربون شكل ماهش بره خاله ريزان [ماچ]

هستی جوجو

قبلا کامنت گذاشته بودم کجا رفتتتتتتتتتتتته[تعجب]

هستی جوجو

آنوشاجون ایشاله یک روز شاهد دانشگاه رفتن و فارغ التحصیل شدنت باشیم [ماچ][بغل][ماچ][بغل]