آنوشا با بابا حسین قرار بود برند خرید کنند وقتی می رند تو پارکینگ سوار ماشین نمی شه و به بابا حسین می گه بریم قدم بزنیم.

جمعه ظهر: من سرما خورده و مریض خوابم برده بود دریغ از اینکه آنوشا بیداره یهویی از خواب بیدار شدم :آنوشا آنوشا . بدو بدو از اتاق اومده بیرون بله مامان جون می گم بهش چکار می کردی می گه هیچی مامان جون تو مریضی برو بخواب وای چشاشو ببینید چقدر قرمز شده مامان جونم برو بخواب.

من: تو آینه خودمو نگاه کردم و رفتم تو اتاق آنوشا.بله کلافه آنوشا کیف من رو خالی کرده بود و تمام برگه های دفتر تلفنم رو خط خطی کرده بود. و تمام لوازم آرایشم رو ریخته بودبیرون.

امروز هم قراره تو مهد ازشون عکس بگیرند.

یه شعر هم از مهد دادند تو خونه باهاشون تمرین کینیم درخصوص پاییزه