سلام

خوبید، ما هم خوبیم ، هفته پیش هفته سختی بود ، مامان مسافرت بود و دست من بسته. خلاصه به سختی با کمک حسین تموم شد. صبحها من منتظر حسین می موندم تا بیاد آنوشا رو تحویلش بدم بعد بیام سرکار ،خدا رو شکر حسین شیفت کاریش شب بود و روزها خونه بود. مامان مهربونم ازت ممنونم به خاطر همه محبتهات و مسئولیت سختی که قبول کردی ، وقتی یه روز می ری مسافرت به وضوح کمکهایی که روزهای عادی می کنی و دیده نمی شه رو می بینم.و متوجه می شم چه کار سختی رو قبول کردی که بعضیها حتی یک روز هم به عهده نمی گیرند.

آنوشا این چند روز خیلی دلش تنگ شده بود و می گفت دلم برای خاله می سوزه منظورش همون دلتنگی بود. وقتی اومدند من و آنوشا شبانه رفتیم خونشون نمی دونید چه ذوقی می کرد .

جمعه پیش من و آنوشا و حسین رفتیم باغ وحش برای اولین بار بود که آنوشارو باغ وحش می بردیم. خیلی شجاعانه جلوی قفسها می رفت راستی سوار اسب هم شد تا اسب رو دید گفت می خوام سوار شم من مطمئن بودم وقتی بخوایم سوارش کنی منصرف می شه ولی نمی دونید چه شجاعانه سوارشد .

دیروز هم مامان اینا می خواستند پسر دائیم رو ببرند باغ وحش و پارک ارم که دوباره آنوشا باهاشون رفت من چون کار داشتم نتونستم برم. ولی دائم بهشون زنگ می زدم و اخبار لحظه به لحظه رو می گرفتم و اینکه آنوشا بازیهایی رو می خواسته سوار شه که به سنش نمی خورده و مامان اینا هم تعجب کرده بودند که آنوشا از هیچ کدوم از بازیها نمی ترسیده.

راستی بالاخره طلسم لب تاب شکسته شد و لب تاب خریدیم. بماند که آنوشا می گه لب تاب من ، و من از این به بعد می تونم  حضور فعالی تو وبلاگ نویسی داشته باشم.