سلام

خوبید، خوشید . . دیشب آنوشا تب شدیدی داشت . ولی من چون این دو ماه اخیر خیلی مرخصی گرفتم مجبور شدم بیام سر کار ولی دلم همش خونست . برای ساعت ١۵/١١ وقت دکتر گرفتم که با مامانم و حسین ببرندش دکتر. الان هم خوابم میاد هم از خودم بدم میاد که نتونستم پیش بچم تو خونه بمونم.البته صبح میومدم سرکار تبش پایین اومده بود. خدایا زودتر این وروجک شیرین زبون رو خوب کن.

حرفهای آنوشا

کسی خونمون باشه داره میره خداحافظی که می کنند.

آنوشا: به سلامت ، خدا پشت و پنات

شعرهای آهویی دارم خوشگله، اتل متل توتوله، یه توپ دارم قل قلیه را می خونه

قصه شنگول و منگول را می گه

کی چکار کرد و کی چه شکلی میشینه رو می گه

چند شب پیش داشت شیر می خورد من بهش همینجوری گفتم  آنوشا می کشمت: شیشه اش رو از دهنش بیرون اورده می گه چی تار کردم،آنوشا چه تار کرده

- آنوشا یه تخته وایت برد با ماژیک داره که وقتی این تخته رو بهش می دی محاله لباساشو ماژیکی نکنه و من هم از این ماپیک بیزارم. منم تخته و ماژیکاش رو یه مدت بود که قایم کرده بودم تا چند شب پیش یاد ماپیکش افتاده بود و اشک می رییخت که تخته اش رو می خواد دیگه منم کلافه از دشت گریه آنوشا و اصرارهای حسین که تخته اش رو بده تا بالاخره راضی شدم تا بهش دادم یه ذره نقاشی کرد و خوابش برد و منم دوباره ماژیک و تخته رو قایم کردم صبح که از خواب پامیشه به حسین می گه:رفتش ،ماژیکمو بده جالبه که جایی که قایم کرده بودم رو هم تقریبا می دونسته.