پنج شنبه ۳۰/۱/۸۶ می خواستم برای اولین بار آنوشا رو به تولد ببرم قبل از حرکت به طرف خونه آوین ، آنوشا خیلی گریه و بی تابی می کرد و همش دلشوره داشتم که چه بکنم با آنوشا. حتمآ منو اذیت می کنه ولی خوشبختانه وقتی به اونجا رسیدیم و آنوشا مهمونا رو دید خیلی به وجد اومد و بعد از اینکه کلی تو بغل مهمونا می چرخید با وجود کلی سر و صدا خیلی راحت خوابید.

 

 

 

 

 

 

 

 

Get Your Own!