ای شب از رویای تو رنگین شده

 

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

 

همچون بارانی که شوید جسم خاک

 

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

 

 

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی در سایه ی مژگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

 

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

 

ای در بگشوده بر خورشیدها

 

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر زدردی بیم نیست

 

هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست