امروز صبح بارون میومد و آنوشا خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم به بابا حسینش گفتم اشکال نداره امروز نبرمش تا ظهر که تو می خوای بری سرکار آنوشا پیشت باشه گفت اشکال نداره حالا بماند تا از در بیرون اومدم داشتم از دل شوره می مردم ولی خوب با خودم گفتم پدر و دختر با هم کنار می آند. بماند که صبح که رسیدم محل کارم یادم رفت به مامانم اطلاع بدم که آنوشا امروز پیش باباش مونده که اون بنده خدا هم کلی نگران شده بود.

ماجرا از زبان بابا حسین طی مکالمه تلفنی

آنوشا ساعت ۷:۳۰ بیدار می شه سرش رو می ذاره رو سینه بابا حسین می بینه باباش بیدار نمی شه دوباره سرش رو می ذاره رو صورت باباش و بعد شروع می کنه بابا حسین رو ناز کردن(نازی نازی) بعد دیگه بابا حسین رو بیدار می کنه و کلی تاب تاب عباسی و بعد هزار بار مکالمه تلفنی بین من و با با حسین - بابا حسین و مامانی - تا ساعت ۹ صبح که پشت تلفنی صدای کوبیده شدن درهای قابلمه که خونه رو سرش گذاشته بود و خندیدن و ذوق کردن بابا حسین- هزار بار پشیمان شدن من که عجب اشتباهی کردم ای کاش صبح برده بودمشپیش مامانم. از ساعت ۹ به بعد هم تلفن زدن های بابا حسین شروع شد که بله آنوشا خونه احتیاج به تعویض داره دوباره من به مامان زنگ زدم و هزار بار بابا حسین به من تا ساعت ۱۱ که خبر رسید آنوشا تعویض شده. و اشتباهی بابا حسین بلدین رو به جای شیرخشک به آنوشا داده بود و مراحل خوابوندن رو داشت طی می کرد خدا به دادم برسه تا ساعت ۲ خدا کنه امروز زودتر تموم شه ...