پنچ شنبه من و خاله ندا، آنوشا رو به عکاسی بردیم تا عکس پاسپورت براش بندازیم خیلی جالب بود آنوشا که برای اولین بار به آتلیه اومده بود ژست های خوبی گرفت ولی بعد از چند تا عکس کلی کلافه شد و ما مجبور شدیم به یکی از عکسها اکتفا کنیم امروز میرم عکاسی تا عکسشو بگیرم خدا کنه خوب شده باشه ...

بعداز ظهر پنچ شنبه هم رفتیم خونه پریا اینا تا  وسایلشو که  مامانش براش خریده بود ببینیم چون پریا خانوم ما  هنوز بدنیا نیومده آنوشا اونجا خیلی شیطونی کرد و با اون لباس رکابیش کلی پز داد و همش تو بغل مهمونا بود و از رقصیدن اونا لذت می برد ولی شب که اومدیم خونه از خستگی خوابید و جمعه صبح ساعت هفت صبح  خیلی سر حال بیدار شد و شروع کرد به سرو صدا کردن و با خودش حرف زدن و منو مجبور کرد تا بیدار شم و با هاش حرف بزنم منم که فقط دلم خوش بود جمعه صبح رو دیر بیدار شم مجبور شدم بیدار شم و از حرکات با مزش فیلم بگیرم.

شنبه صبح

من آنوشا رو صبح زود قبل از این که بیام سر کار بردم خونه مامانیش و بعداز ظهر ساعت ۴ اوردمش خونه و برای اولین بار بهش سرلاک دادم خورد و اون هم همه سرلاکی که براش درست کرده بودم رو  خیلی خوب خورد.