سلام هفته پیش خیلی روزهای بدی بود و خیلی اتفاقات بدی افتاد.

بدترین اتفاق این بود که سه شنبه شب خبر فوت عموی عزیزم رو شنیدم.

با هم دعا کنیم تا خداوند بزرگ روح عزیز از دست رفته را قرین رحمت کند و خوب از این میهمان جدید پذیرایی کند.

دیگه اینکه مامانم از پله ها افتاد و دو تا از دنده هاش شکست و بازم خدا رو شکر که ریه هاش مشکل پیدا نکرد.

تو این موقعیت ما همش درگیر بودیم چون باید هم تو مراسم حضور داشتیم و هم باید بیمارستان بودیم.

آنوشا رو هم می اوردم مهد  و بعدازظهر باباش می اوردش خونه.

خیلی برای مامانم بی قراری می کرد و دائم براش دعا می کرد زودتر خوب بشه و بیاد خونه.

دیگه اینکه چند روز پیش از مهد نامه داده بودند که بچه هایی که استخر می رند سه شنبه قراره عکاس بیاد ازشون عکس بگیره . ولی دیروز که رفتم دنبال آنوشا گفتند سه شنبه نیومده و قراره چهارشنبه بیاد.

هفته دیگه هم تعطیلات تابستونی شرکتمون هست.

این چند تا عکس رو هم دیروز صبح از آنوشا انداختم.