سلام

امروز تو ماشین که داشتم میومدم سرکار ،حرفهای آنوشا و کارهاش رو با خودم مرور می کردم گفتم تا رسیدم اینا رو بنویسم تا یادم نره

دائی امیر تو اتاقش بوده آنوشا رفته تو اتاق : دائی داری به چی فکر می کنی به آینده

به بابائی چون که شکم داره دیروز جلوی مهمونا گیر داده بوده که بابائی تو شکمت چی داری برم چاقو بیارم ببینم توش چیه

موقع شام لیوانش رو زده به لیوان  باباحسین بعد بهش می گه بخور مست نمی شی

شروع به سوال کردن کرده بود من می خواستم جواب ندم و گفتم هیچی نیست باباحسین گفت درست نیست اینجوری جواب بچه رو بدی بذار من براش توضیح بدم. یک ربع بعد باباحسینگریهکلافه

چهارشنبه گذشته من هنوز کادوی تولد آوین رو نخریدم بودم برای آوین عطر گرفتم چون جلوی مهد می خواستم بهش بدم برای آنوشا هم خریدم دیگه کلی برای آنوشت توضیح دادم که این عطر رو فقط باید موقع مهمونی رفتن بزنه و اینکه قرار شدته که هر کی دیرتر عطرش تموم بشه براس جایزه بخریم. دیگه رفتیم تو اتاقش و گفته مامان بذار بالای کمد که من دست نزنم. فردا صبحش اومده می گه مامان خاله اومد تو اتاقم یواشکی از عطره زد رو دستش.

یعنی یک طوطی کامل شده هرکی هر حرفی بزنه بالاخره یه جوری لوش می ده.ماشالله خیلی حافظه اش قویه یه چیزایی یادش می مونه که من مدتها باید فکر کنم که بفهمم این چه موضوعی رو داره می گه.

اگه کسی مثلا بهش بگه دستبندتو بده نمی گه نمی دم براس توضیح می ده به این دلیل این بدرد شما نمی خوره.

دیروز ناهار خونه مامانم اول اومده کلی از مامانم تعریف که غذاهای شما خیلی خوشمزه می شه و بعد از ناهار به من چرا نمی گی مامانی دستت درد نکنه.

تو خیابون یه بچه کوچیک دیده سریع می گه مامانی دائی کی ازدواج می کنه.

من دعواش کردم و بابا حسین هم به من گفت چرا داعواش می کنی سریع جواب بابا حسین می ده دعوام کنه تو چیکار داری. باباحسینتعجب

من دعواش کردم: با گریه می گه خوب من بچه ام مگه نمی دونی خوب نمی فهمم چرا دعوام می کنی

خدا نکنه باباحسین تو خونه به من بگه چیزی رو بیار سریع چرا بهش می گی بیاره مامان خسته است از صبح سرکار بوده.بعد باباحسین به خودش می گه خوب تو برو بیار می گه منم خسته ام همش باید کارهای مامانم رو بکنم و اینکه مامانم دستش درد می کنه دستش رو مالیدم خسته شدم.

بالاخره بعد از پیگیریهای زیادش از خانم صالحی آنوشا خانوم موفق شد کلاسش رو عوض کنه و بره کلاس آوین جون به همین مناسبت هم خاله شبنم برای آنوشا و آوین یه قمقمه های خیلی خوشگل مارک(bratz) خرید. خاله شبنم جون دستتون درد نکنه.

تو خیابون داریم می ریم مامان این آقاهه برای من لخبند
(لبخند) زد.

موقعیکه خوابیده بردم رو تختش گذاشتمش ساعت 6 صبح بیدار شده اشک می ریزه که چرا من تو اتاقم بودم اتاقم زشته من اتاقم رو دوست ندارم.(دلیلش خیلی منطقیه)

رفته رو بالکن وایستاده تو حیاط رو نگاه می کنه بعد از یک ربع اومده شاکی می گه من خیلی وقته دارم تو حیاط رو نگاه می کنم چرا هیچ کس نگفت آنوشا کجاست.

دائم هم نقش عروس رو داره تو خونه بازی می کنه من عروسم و به یکی دیگه می گه تو هم داماد باش تا باهم برقصیم(این موضوع بر می گرده به مهدشون که دارند برای جشن آخر سال اماده میشند)

بستنی مامان رو از دستش گرفته می خوره بعد مامان بهش می گه آنوشا بستنی منو بده می گه مامانی من مریضم تو هم مریض می شی اینو نخور.

تو ماشین داریم میام سرکار و آنوشا رو صندلیش خوابه و من صدای ضبط رو خیلی کم کرده بودم یه آهنگ اومد زیاد دوستش نداشتن زدم جلو همون لحظه آنوشا شروع به گریه و جیغ منم از ترس مرده بودم که چه اتفاقی افتاد برای این بچه، تو اتوبان بودم نمی تونستم نگه دارم کلی باهاش حرف زدم تا آروم شده بعد بهش می گم آنوشا چی شده بود:می گه من این آهنگ رو دوست داشتم چرا زدی رفت.