پنج شنبه بعدازظهر من و آنوشا خونه خاله نازنین دعوت داشتیم تو راه آنوشا تو کریرش خوابش برد وقتی رسیدیم اونجا مات و مبهوت به همه نگاه می کرد بعداز یک ریع نیکتا با مامانش هم اومدند اونجا خدا روز بد نده آنوشا بعد از نیم ساعت شروع به گریه کرد و اصلن آروم نمی شد من هر کاری که می دونستم باید انجام داد تا گریه اش تموم بشه انجام دادم امافایده ای نداشت تا بالاخره با کمک همه آنوشا خوابید ولی من از ترس اینکه دوباره بیدار شه و گریه رو شروع کنه  اومدم خونه اینم از مهمونی خونه خاله نازنین .