اتفاقات اخیر
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام هفته پیش خیلی روزهای بدی بود و خیلی اتفاقات بدی افتاد.

بدترین اتفاق این بود که سه شنبه شب خبر فوت عموی عزیزم رو شنیدم.

با هم دعا کنیم تا خداوند بزرگ روح عزیز از دست رفته را قرین رحمت کند و خوب از این میهمان جدید پذیرایی کند.

دیگه اینکه مامانم از پله ها افتاد و دو تا از دنده هاش شکست و بازم خدا رو شکر که ریه هاش مشکل پیدا نکرد.

تو این موقعیت ما همش درگیر بودیم چون باید هم تو مراسم حضور داشتیم و هم باید بیمارستان بودیم.

آنوشا رو هم می اوردم مهد  و بعدازظهر باباش می اوردش خونه.

خیلی برای مامانم بی قراری می کرد و دائم براش دعا می کرد زودتر خوب بشه و بیاد خونه.

دیگه اینکه چند روز پیش از مهد نامه داده بودند که بچه هایی که استخر می رند سه شنبه قراره عکاس بیاد ازشون عکس بگیره . ولی دیروز که رفتم دنبال آنوشا گفتند سه شنبه نیومده و قراره چهارشنبه بیاد.

هفته دیگه هم تعطیلات تابستونی شرکتمون هست.

این چند تا عکس رو هم دیروز صبح از آنوشا انداختم.


 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام

از آخرین پستی که نوشتم کلی اتفاقات جدید افتاده که به علت تنبلی نتونستم بیام اینجا. سخترین کار هم برام گذاشتن عکس است که اگه همت کنم امروز تصمیم دارم انجام بدم.عکسهای کاشان و نمک ابرود و تولد خاله ندا .

یه فیلم هم از رقص آنوشا دارم . عکس از کادوی روز مادر  که از طرف مهد کودک به شهروند رفته بود و به سلیقه خودش خریده بود. عکس از نقاشی برای روز پدر که آنوشا وقتی اومد خونه باباش اذیتش کرد و اونم رفت تو کیفش نقاشی رو که برای روز پدر تو مهد کشیده بود اورد و انداخت زیر پاش و لهش کرد و گفت اینم کادوی روز پدر.کلافهتعجب

و اینکه بابا حسین هم کلی از ایده مهدکودک تشکر کرد که برای روز مادر بچه ها رو به شهروند بردند و کادو برای مادرا خریدند ولی برای روز پدر....چشمک

راستی آنوشا کلاس شنا میره و از تعریفهایی که می کنه به نظر میاد یه چیزایی یاد گرفته.

متفکر دیگه الان چیزی یادم نمی یاد.