ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

آنوشا با بابا حسین قرار بود برند خرید کنند وقتی می رند تو پارکینگ سوار ماشین نمی شه و به بابا حسین می گه بریم قدم بزنیم.

جمعه ظهر: من سرما خورده و مریض خوابم برده بود دریغ از اینکه آنوشا بیداره یهویی از خواب بیدار شدم :آنوشا آنوشا . بدو بدو از اتاق اومده بیرون بله مامان جون می گم بهش چکار می کردی می گه هیچی مامان جون تو مریضی برو بخواب وای چشاشو ببینید چقدر قرمز شده مامان جونم برو بخواب.

من: تو آینه خودمو نگاه کردم و رفتم تو اتاق آنوشا.بله کلافه آنوشا کیف من رو خالی کرده بود و تمام برگه های دفتر تلفنم رو خط خطی کرده بود. و تمام لوازم آرایشم رو ریخته بودبیرون.

امروز هم قراره تو مهد ازشون عکس بگیرند.

یه شعر هم از مهد دادند تو خونه باهاشون تمرین کینیم درخصوص پاییزه


کتاب آموزشی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

دیروز مهد به آنوشا کتاب آموزشی داده بودند که بیارندخونه تا جلد بشه و اسماشون رو بنویسیم. برای من که عاشق لوازم تحریرم خیلی هیجان داشت چون برای تهیه جلد کتاب و برچسب شهرکتاب رفتم چقدرشلوغ و هیجان انگیز بود.شب هم کتابهاشو جلد کردم.یه سری هم فلش کارت حیوانات و میوه ها رو ( انگلیسی) بهشون دادند. دستشون درد نکنه.

عکس کتابهاش و کاردستی هایی که درست کرده رو برای اینجا می ذارم .

آوین جونم دستت درد نکنه چه کتاب خوبی برای آنوشا خریدی مرسی عزیزم. الهی قربونت برم که اینقدر به فکر آنوشا هستی. این آوین گل چون یک سال از آنوشا بزرگتره خیلی تو مهد هواشو داره. دیروز که من وخاله شبنم رفته بودیم دنبالشون آنوشا جلوتر می اومد و آوین درحالیکه کیف خودش و آنوشا رو می اورد پشت سر آنوشا می اومد حیف که حواسم نبود عکس بندازم.راستی اسم کتابی که آوین برای آنوشا گرفته "حیوان های با مزه" که برای سنین ٠ تا ٣ سال هست خیلی رنگ آمیزی  جالبی داره البته مجموعه هفت تا کتاب هست که در یک کتاب جمع آوری شده.

"خاله شبنم و آوین جونم خیلی دوستتون داریم" البته بعدازظهرها آنوشا که خاله شبنم رو می بینه اول می پره بقل خاله شبنم و روبوسی می کنه بعد میاد پیش من.


اندر احوالات آنوشا در سی و چهار ماهگی
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سلام

همگی خوبید .ما هم خوبیم. آنوشا خدا رو شکر هر روز صبح راحت به مهد می یاد ولی خوب خیلی سخته مسیر طولانیه و تو ماشین مخصوصاً روزایی که ترافیک باشه کلافه می شه. هر روز صبح بیدار می شه و بیدار شدنش هم یه دردسره چون برای انتخاب عروسک باید من کلی معطل بشم و وقتی نمی تونه انتخاب کنه با خودش ۴ تا عروسک می یاره و می گه اینا رو برای آوین و رادین و .. می یارم .خلاصه هزار بار میره و میاد. کلافه

کلی شعر یاد گرفته. کلاس رقص هم می ره و رقصش هم خوب شده. چند تا کاردستی درست کرده یه دونه باگل کارت درست کرده و دیگه اینکه با سفال ماشین درست کرده و رنگ هم کرده (البته با کمک مربیش).١ تا ١٠رو به انگلیسی به سرعت باد می گه . یه سری کلمات رو هم یادگرفته . حروف الفبا رو هم تقریبا یاد گرفته.

میوه های فصل ها رو میشناسه  . خلاصه از اینکه مهد می ره علیرغم سختی هایی که برای من داره ومسئولیت من خیلی زیاد شده راضی و خوشحالم. خیلی کیف می ده وقتی شعر جدید می خونه.

این دومین ماهی است که مهد می ره تو این مدت یک بار پارک آب و آتش،یک بار باغ وحش،و چهارشنبه ای که گذشت سینما فیلم خروس جنگی رفته.

متفکریک ماهی می شه که خوردن شیر با شیشه رو هم ترک کرده. البته خیلی سخت بود ولی خدارو شکر با موفقیت انجام شد.لبخند

 

 


.....
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: