عکاس
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

امروز قرار بود تو مهد آنوشا عکاس بیاد. منم تصمیم گرفتم که لباس عید آنوشا رو بخرم تا بتونه امروز هم بپوشه و با سفره هفت سین مهد هم عکس بندازه خیلی جالب بود برای آنوشا می خواستم دامن بخرم سایزش نبود کفشی که می خواستم سایز آنوشا تموم شده بود و جالب اینکه همه خرید عید رو کرده بودند من ازه فکر می کردم زوده برای خرید لباس. خدا رو شکر لباسهایی که می خواستم رو پیدا کردم و براش گرفتم . خدا کنه عکسهاش هم خوب شده باشهیکی از لباساش رو با خاله شبنم گرفتیم که با آوین جفت براشون خریدیم. روز خیلی خوبی بودکلافه یعنی من شب اومدم خونه خوابیدم از بس این دو تا بچه رو صدا کردم و گفتم دست نزن. ولی بعد که با شبنم مرور کردیم خیلی خندیدیم.

همچنان وقت نکردم از آنوشا عکس بندازم. خیلی دوست دارم از رقصش فیلم بذارم آخه فوق العاده خوشگل می رقصه.

یکی از همکارام با ما تا یه مسیری رو میاد. چند روز پیش موقع بر گشتن یهویی آنوشا تو کیف همکارم یه گل رو دید . گیر داد چی بود می خوام همکارم هم به آنوشا گفت اینو برای عروسم گرفتم تا با کادوی عید بهش بدم.حالا بماند با چه مکافاتی راضی شد تا گل رو برگردوند.منم که مثل این گل رو داشتم دیروز برای آنوشا اوردم و بهش دادم خیلی جالب تا همکارم رو دید با یه پزی به همکارم گل رو نشون داده و می گه این مال عروسمه.

 


غیبت طولانی
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سلام

خوبید. ما هم خوبیم. طبق معمول دستم به نوشتن نمی رفت.

آنوشا خوبه. و مشغول رفتن به مهد کودک هستش و همچنان مهدشو دوست داره شنبه و دوشنبه ها کلاس رقص باله میره و خیلی پیشرفت کرده خیلی خوشگل می رقصه و بسی استعداد فراوان داره و آخر رقصش هم می گه به اختفار (افتخار) من دست بزنید.این چند وقت بیشترین زمان رو برای خرید گذاشته بودم و دو تا مهمونی هم دادم که سرم به اینها گرم بود. حالا تصمیم دارم برای فیلم و عکس گرفتن از آنوشا وقت بیشتری بذارم.

تو مهد از آنوشا یه امتحان گرفته بودند که بیست شده بود.

دندون جلوییهای آنوشا به علت خوردن شیر در شب سیاه و پوسیده شده بود که خدا رو شکر همکاری کرد تا دندوناش توسط یک خانوم دکتر مهربون پر شد.