عروسی
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

پنجشنبه عروسی دعوت داشتیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت به آنوشا که خیلی خوش گذشت تمام مدت داشت می رقصید یا با خواننده همخونی می کرد.

فردا صبحش که از خواب پاشده بود شب قبل رو تعریف می کرد که رفته عروسی رقصیده و بشکن زده و همش در مورد عروس حرف می زد.پنجشنبه خیلی سرد بود و شب که اومدیم خونه آنوشا یه شلوار پشمی داره که موقع بیرون رفت می پوشه صبح که از خواب پاشده شلوارش رو به من نشون می ده می گه مامان کجا می رم من .

علی و ساناز عزیز پیوندتان مبارک انشاالله خوشبخت شید

 


اولین پست آبان ماه
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سلام

آنوشا دایره لغاتش خیلی وسیع شده. شعر می خونه . وقتی یه آهنگ رو گوش می کنه اونم باهاش تکرار می کنه حتی شده یه کلمه رو هم می گه  این آهنگها رو می خونه:میمرم برات فدای چشات - دست دسی باباش میاد رو تا اخر و اسم بابا و خاله و دائیش رو هم می گه مثلا دست دسی خاله نداش میاد و ...- آهویی دارم خوشگله - یه توپ دارم .

دیگه چیزهایی که می گه : خوبی عزیزم . نانازم . سلام علیکم . دستت درد نکنه .بعد از خریدن چیزی مبارک باشه اگه وسیله خونه باشه مبارکمون باشه.

راستی در مورد لباس من هم نظر می ده چند شب پیش می خواستیم بریم مهمونی به من می گه:

آنوشا :مامان بلار لباست دشنگه .

من: تو بگو قشنگه :

آنوشا: نه دشنگ نیست.

البته راست می گفت این لباسم رو هم خودم دوست ندارم چون به نظرم راحت اومد از بی حوصلگی پوشیدمش.

خدا نکنه دهنمون جلوش تکون بخوره : مامان چی خوردی ببینم چی خوردی .تا بررسی کامل نکنه دست نمیکشه.

عاشق نقاشی کشیدنه .

از وقتی مبلها مونو عوض کردیم و می بینه من به این مبلا حساسم دائم چیزی که می خواد به من می گهه :بیده و گرنه دستم رو می مالم.

فعلا چیزی یادم نمی یاد یادم اومد اضافه می کنم

بامن حرف نزن