تعطیلات عید فطر
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سلام

عید سعید فطر مبارک.  انشاء الله تعطیلات خوبی داشتید به ما هم خوش گذشت چه تو خونه چه بیرون . یه روز که خونه بودم به کارام رسیدم .یه روز رفتم خرید که آنوشا طبق معمول کمال همکاری رو کردند و از کالسکه اش بیرون نیومد و خیلی دختر خوبی بود و دیشب هم رفتیم پارک ارم با آنوشا اولین بار بود می رفتم . البته بگم خودم کلا ترسو هستم و اصلا جرات سوار شدن به وسایل بازی رو ندارم به همین علت سوار چرخ فلکی که بچه ها رو می گذاشتند سوار شدیم بگم خیلی جالب بود چون آنوشا تمام مدت تو بغل بابا حسین آویزون شده بود و پایین رو نگاه می کرد و منم از ترس داشتم می مردم از چرخ فلک که پیاده شدیم آنوشا یهویی گاوه  رو دید که اگه کسی بتونه روش یک دقیقه بمونه جایزه می دند و گریه که من می خوام سوار گاو بشم با زور اوردیمش سوار یه بازی دیگه کردیم بماند که اجازه نمی داد من به عنوان همراه پیشش باشم ماشاالله خیلی نترسه.موقع برگشتن به خونه هم نزدیکای خونمون بودیم که شروع به گریه کرد که می خوام رانندگی کنم بلدم اصلا من نمی تونستم تو بغلم نگهش دارم دیگه بابا حسین بغلش کرد و خانوم علاوه بر اینکه فرمون رو تکون می داد چند وقتی یکبار هم دست به دنده می زد که یعنی داره دنده عوض می کنه و بوق هم می زد. و به من نگاه می کرد می گفت یواش برم .تعجب

 

 


مهمونی
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سلام

پریشب مهمونی دعوت داشتیم کل مهمونی آنوشا ساکت بود و اصلا یک کلمه هم حرف نزد چوری که همه فکر می کردند آنوشا هنوز نمی تونه حرف بزنه . موقعه برگشتن که دیگه همه مطمئن شده بودند که آنوشا حرف نمی زنه خیلی بلند گفت : من دیگه رفتم .تعجب

این چند تا عکس هم وقتی برگشتیم خونه ازش انداختم که کاملا خواب آلو و خسته است