آنوشا در یکسالگی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
  •  موقعیکه واکسن یکسالگی رو براش زدم دو روز بعد تب و حسابی مریض شد که هنوز هم آثار سرفه هاش است دست مامانی درد نکنه این مدت خیلی اذیت شد.
  • خیلی شیطون شده خیلی کنجکاو شده به همه چیز دست می زنه .
  • عاشق کمد و کشوهاست که خرابکاری کنه
  • لباسهایی که جدید براش می خری خیلی دوستشون داره .
  • طوطی وار کارهای که جلوش انجام می دی تقلید میکنه.
  • به راه رفتن مسلط شده ولی خیلی آهسته یعنی تو بیرون ترجیح می دی بغلش کنی تا خودش راه بره.

p.s: در همین جا می خواستم از دوستانی که زحمت کشیدن و   به جشن تولد آنوشا  اومدندو دوستانی که شرمنده شون شدی و نتونستیم در خدمتوشون باشیم ولی من و آنوشا رو با کادوهاشون و تبریکشون خیلی شرمنده کردند تشکر کنم و انشاءالله من هم بتونم جبران کنم.

              

 


تولد یکسالگی آنوشا(۱۵ آذر)
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

 

یکسال چقدر زودگذشت  –  تو چقدر بزرگ  شدی – تو این یکسال من رو عاشق و دلبسته تر کردی – وقتی خنده های ملوست رو می بینم – وقتی اخمها – اشکها – حرفها و حرکاتت رو می بینم هر چه بیشتر به عظمت خدا پی می برم .

همین یکسال پیش بود که من سخت منتظر اومدنت بودم  و  تو دلم برای سلامتیت خداخدا می کردم و اون خدای مهربون چه خوب جواب صدا کردنامو داد .

 

الان که یکسال گذشته و تو خوب و سلامتی دستامو به نشونه سپاس بالا می برم و بلند می گم

 

خدایا شکرت .

 

 

 

 

 


 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

 بابا حسین و مامان بهارم سالگرد ازدواجتون مبارک من امسال اولین سالی است که در کنار شما هستم.


 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

مانده تا آنوشا جونم.


یک روز با بابا حسین
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

امروز صبح بارون میومد و آنوشا خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم به بابا حسینش گفتم اشکال نداره امروز نبرمش تا ظهر که تو می خوای بری سرکار آنوشا پیشت باشه گفت اشکال نداره حالا بماند تا از در بیرون اومدم داشتم از دل شوره می مردم ولی خوب با خودم گفتم پدر و دختر با هم کنار می آند. بماند که صبح که رسیدم محل کارم یادم رفت به مامانم اطلاع بدم که آنوشا امروز پیش باباش مونده که اون بنده خدا هم کلی نگران شده بود.

ماجرا از زبان بابا حسین طی مکالمه تلفنی

آنوشا ساعت ۷:۳۰ بیدار می شه سرش رو می ذاره رو سینه بابا حسین می بینه باباش بیدار نمی شه دوباره سرش رو می ذاره رو صورت باباش و بعد شروع می کنه بابا حسین رو ناز کردن(نازی نازی) بعد دیگه بابا حسین رو بیدار می کنه و کلی تاب تاب عباسی و بعد هزار بار مکالمه تلفنی بین من و با با حسین - بابا حسین و مامانی - تا ساعت ۹ صبح که پشت تلفنی صدای کوبیده شدن درهای قابلمه که خونه رو سرش گذاشته بود و خندیدن و ذوق کردن بابا حسین- هزار بار پشیمان شدن من که عجب اشتباهی کردم ای کاش صبح برده بودمشپیش مامانم. از ساعت ۹ به بعد هم تلفن زدن های بابا حسین شروع شد که بله آنوشا خونه احتیاج به تعویض داره دوباره من به مامان زنگ زدم و هزار بار بابا حسین به من تا ساعت ۱۱ که خبر رسید آنوشا تعویض شده. و اشتباهی بابا حسین بلدین رو به جای شیرخشک به آنوشا داده بود و مراحل خوابوندن رو داشت طی می کرد خدا به دادم برسه تا ساعت ۲ خدا کنه امروز زودتر تموم شه ...