کاشان
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

جمعه صبح آنوشا رو کاشان بردیم قبل از رفتن یکمی دلشوره داشتم که آنوشا اذیت بشه ولی خدا رو شکر خیلی سر حال بود مخصوصن موقعیکه یک نهر آب می دید به وجد می اومد تو قمصر که هوا عالی و پر از عطر گل بود فقط تو فین کاشان یکمی اذیت شد چون واقعن شلوغ بود و آنوشا یکمی غر زد که مجبور شدم سریع بیام بیرون چند تا عکسی که از فین کاشان گرفتم :

 

   

create your own slideshow

آنوشا در پنج ماهگی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
  • اولین کاری که خیلی انجام می ده غلت زدنه که بعدش سرشو بالا بگیره اول به همه نگاه کنه و بعد به اطرافش نگاه کنه برای پیدا کردن وسیله ای که تلاش می کنه اونو برداره و بکنه تو دهنش البته نهایتاْ عقب عقب می ره (خیلی کم)
  •  هر چیزی دم دستش باشه می گیره و تو دهنش می کنه البته از کاغذ خیلی خوشش می یاد.
  • وقتی تو خوابه پتوشو با دو تا پاهاش از روش پرت می کنه.
  • غلت زدن بلافاصله بعد از بیدار شدن و بعضی موقع ها در خواب
  • شیشه شیرشو دستش می گیره البته وقتی بالا سرش بشینی ولی اگه بفهمه کار داری محاله شیشه شیرشو خودش بگیره.
  • تو بغل بعضی ها که دوست داره می ره و اگه دوست نداشته باشه روشو بر می گردونه.
  • من و مامانی و خاله اش رو کاملاْ می شناسه و اگه بخوایم بریم بیرون پشت سرمون گریه می کنه.
  • از بازی دالی موشه خیلی خوشش میاد و با صدای بلند می خنده.

create your own slideshow

دخترم یک ماه بزرگتر شد
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

آنوشا جونم دیروز ۵ ماهش تموم شد و رفت تو شش ماه الهی قربونش برم دختر ناز من چند روز که غلت می زنه و  اول سرشو بالا می گیره و به اطرافش نگاه می کنه و بعد سعی می کنه اسباب بازیهاش که تو اطرافش هستند رو بر داره . اینقدر این موقع شیرین می شه که آدم دوست داره قورتش بده . دختر من عاشق بیرون رفتنه و دوست داره فقط ویترین مغازه ها رو نگاه کنه ولی اگه بخوای خرید کنی اصلاْ حوصله نداره و شروع به گریه می کنه.

آنوشا جونم لثه هاش اذیتش می کنه و هر چیزی که نزدیکش باشه به طرف دهنش می بره و با حرص روی لثه هاش می کشه . وای دندون در اوردن چقدر سخته .دخترم خیلی عذاب می کشه


خونه خاله نازنین
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

پنج شنبه بعدازظهر من و آنوشا خونه خاله نازنین دعوت داشتیم تو راه آنوشا تو کریرش خوابش برد وقتی رسیدیم اونجا مات و مبهوت به همه نگاه می کرد بعداز یک ریع نیکتا با مامانش هم اومدند اونجا خدا روز بد نده آنوشا بعد از نیم ساعت شروع به گریه کرد و اصلن آروم نمی شد من هر کاری که می دونستم باید انجام داد تا گریه اش تموم بشه انجام دادم امافایده ای نداشت تا بالاخره با کمک همه آنوشا خوابید ولی من از ترس اینکه دوباره بیدار شه و گریه رو شروع کنه  اومدم خونه اینم از مهمونی خونه خاله نازنین .


عکسهای جدید آنوشا
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
جشن تولد آوین
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

پنج شنبه ۳۰/۱/۸۶ می خواستم برای اولین بار آنوشا رو به تولد ببرم قبل از حرکت به طرف خونه آوین ، آنوشا خیلی گریه و بی تابی می کرد و همش دلشوره داشتم که چه بکنم با آنوشا. حتمآ منو اذیت می کنه ولی خوشبختانه وقتی به اونجا رسیدیم و آنوشا مهمونا رو دید خیلی به وجد اومد و بعد از اینکه کلی تو بغل مهمونا می چرخید با وجود کلی سر و صدا خیلی راحت خوابید.

 

 

 

 

 

 

 

 

Get Your Own!