حرکت جدید آنوشا
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

دیروز بعد از کارم رفتم خونه مامانم تا آنوشا رو بیارم خونه آنوشا تا منو دید خیلی ذوق کرد و وقتی بهش گفتم بیا بغلم دستاشو اورد جلو تا من بغلش کنم برام خیلی جالب و شیریین بود. دخترم منو کاملن میشناسه. 

 


عسل من
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

 

همچون بارانی که شوید جسم خاک

 

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

 

 

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی در سایه ی مژگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

 

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

 

ای در بگشوده بر خورشیدها

 

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر زدردی بیم نیست

 

هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست

 

 

 


ََعکس آنوشا
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

من دیروز رفتم عکاسی تا عکسی که آنوشا برای پاسپورتش گرفته بود رو  بگیرم ، آقای عکاس که از آنوشا خوشش اومده بود یکی از عکسهای آنوشا رو بزرگ کرده بود و به من داد و خیلی اصرار کرد که حتمن آنوشا رو برای گرفتن عکس آتلیه دوباره به اونجا ببرم.

 

 

 

 

 

Get Your Own!

۲۳ فروردین تا ۲۶ فروردین
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

پنچ شنبه من و خاله ندا، آنوشا رو به عکاسی بردیم تا عکس پاسپورت براش بندازیم خیلی جالب بود آنوشا که برای اولین بار به آتلیه اومده بود ژست های خوبی گرفت ولی بعد از چند تا عکس کلی کلافه شد و ما مجبور شدیم به یکی از عکسها اکتفا کنیم امروز میرم عکاسی تا عکسشو بگیرم خدا کنه خوب شده باشه ...

بعداز ظهر پنچ شنبه هم رفتیم خونه پریا اینا تا  وسایلشو که  مامانش براش خریده بود ببینیم چون پریا خانوم ما  هنوز بدنیا نیومده آنوشا اونجا خیلی شیطونی کرد و با اون لباس رکابیش کلی پز داد و همش تو بغل مهمونا بود و از رقصیدن اونا لذت می برد ولی شب که اومدیم خونه از خستگی خوابید و جمعه صبح ساعت هفت صبح  خیلی سر حال بیدار شد و شروع کرد به سرو صدا کردن و با خودش حرف زدن و منو مجبور کرد تا بیدار شم و با هاش حرف بزنم منم که فقط دلم خوش بود جمعه صبح رو دیر بیدار شم مجبور شدم بیدار شم و از حرکات با مزش فیلم بگیرم.

شنبه صبح

من آنوشا رو صبح زود قبل از این که بیام سر کار بردم خونه مامانیش و بعداز ظهر ساعت ۴ اوردمش خونه و برای اولین بار بهش سرلاک دادم خورد و اون هم همه سرلاکی که براش درست کرده بودم رو  خیلی خوب خورد.


آنوشا از بدو تولد تا ۴ ماهگی
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
قصه آنوشا خانوم
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان

من مامان آنوشا هستم آنوشا ۱۵ آذر سال ۱۳۸۵ بدنیا اومد ،یه فرشته به جمعمون اضافه شد و زندگیمونو غرق در شادی کرد.آنو شا دختر قشنگ من ۱۵ فروردین چهار ماهش تموم شد و چون من شاغل هستم روزها پیش مامانیش و خاله ش می مونه . آنوشا خیلی بچه شیرین و زرنگیه و تمام حرکتهایی رو که بچه ها تو ماهای بالاتر انجام می دند اون شروع کرده جدیدن یاد گرفته با لباش ادا در می آره که این کارش باعث می شه هزار برابر با نمک تر بشه. خیلی دلم براش تنک شده ، برام خیلی سخته که طول روز نمی تونم ببینمش همه می گند عادت می کنی ...آنوشا جون من  دوستای زیادی داره مثلن آوین، نیکا ، نیکتا ، شقایق ولی آنوشا از همشون کوچیکتره.


 
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

این وبلاگ متعلق به آنوشا می باشد