.




.





RSS
سال نو مبارک
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ در ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ

سلام

دوستای خوبم

سال نو همگی مبارک



.:: نظرات () ::.
سینما و خریدن خرگوش
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ

پنج شنبه ای با آنوشا و حسین رفتیم سینما اونجا که حسابی آنوشا حوصله اش سر رفته بود در را برگشت گفت من پفیلا می خوام و با حسین پیاده شدن که برن پفیلا بخرن چشمتون روز بد نبینه دیدم با یه خرگوش برگشتن. منم که از نگهداری حیون بیزارمتا خونه من غر زدم ولی اومدم خونه متاسفانه سریع تغییر عقیده دادم و از خرگوش خوشم اومد و تازه دیروز بعدازظهر هم با آنوشا خرگوشو بردیم پارک راستی آنوشا اسم خرگوشش رو گوش کوتاه گذاشته.

 



.:: نظرات () ::.
سال 1390
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ

سلام

سال جدید با تاخیر مبارک.انشالله سال خوبی برای همه باشه.

به ما هم خوش گذشت. همش به دید و بازدید گذشت . تو عید مسافرت نتونستیم بریم ولی بعد از عید جبران کردیم و یه سفر ٣ روزه کیش رفتیم اونجا هم خیلی خوب بود هم هواش خوب بود و هم خیلی خلوت بود. پنجشنبه هم یک اردیبهشت هم عقد دائی امیر و آیدا جون بود که خیلی خوب برگزار شد.

 

 



.:: نظرات () ::.
یلدای 89
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ



.:: نظرات () ::.
عکسهای مهد آنوشا
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ

 



.:: نظرات () ::.
تولد چهار سالگی آنوشا
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ

سلام دوستای خوبم ممنون بخاطر تبریکات و زحماتی که کشیدند. گلناز جون خیلی ممنون خیلی به شما زحمت دادم و شما خیلی لطف کردید و برای قشنگ شدن مراسم خیلی کمکم کردید. من یک هفته قبل از تولدآنوشا تصمیم گرفتم که برای مراسم ۶٠ نفر مهمون داشته باشم و چون مصادف با آخرین پنج شنبه قبل از محرم بود خیلی تهیه وسایل و غذا سخت بود بخاطر همین خودم بیشتر غذاها رو تهیه کردم خدا رو شکر همه چیز خوب بود.

اینم یه سری از عکسهای تولد:



.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ

سلام

دوباره مثل همیشه خیلی وقته اینجا نیومدم نمی دونم منی که اصلا حس نوشتن ندارم چرا این وبلاگ رو درست کردم. خیلی دوست دارم می تونستم تمام اتفاقات رو هر روز بنویسم ولی اصلا من قلم نوشتن ندارم.

از آنوشا بگو که کل تابستون رو کلاس شنا مهد رفت و بعد هم مدال گرفت خداییش خیلی خوب شنا می کنه موقعی که من آنوشا رو کلاس شنا نوشتم فکر نمی کردم یاد بگیره ولی خدارو شکر عالی بدون بازوبند شنا می کنه حالا تصمیم دارم براش معلم خصوصی بگیرم(اگه حسش رو داشته باشم) دیگه اینکه تو این مدت سرگرم بودیم با نامزدی و عقد عمو محسن آنوشا و درگیر برنامه های بله برون و عقد و... بودیم.

 



.:: نظرات () ::.
عکسهای کلاس شنا
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ در ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ



.:: نظرات () ::.
اتفاقات اخیر
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ

سلام هفته پیش خیلی روزهای بدی بود و خیلی اتفاقات بدی افتاد.

بدترین اتفاق این بود که سه شنبه شب خبر فوت عموی عزیزم رو شنیدم.

با هم دعا کنیم تا خداوند بزرگ روح عزیز از دست رفته را قرین رحمت کند و خوب از این میهمان جدید پذیرایی کند.

دیگه اینکه مامانم از پله ها افتاد و دو تا از دنده هاش شکست و بازم خدا رو شکر که ریه هاش مشکل پیدا نکرد.

تو این موقعیت ما همش درگیر بودیم چون باید هم تو مراسم حضور داشتیم و هم باید بیمارستان بودیم.

آنوشا رو هم می اوردم مهد  و بعدازظهر باباش می اوردش خونه.

خیلی برای مامانم بی قراری می کرد و دائم براش دعا می کرد زودتر خوب بشه و بیاد خونه.

دیگه اینکه چند روز پیش از مهد نامه داده بودند که بچه هایی که استخر می رند سه شنبه قراره عکاس بیاد ازشون عکس بگیره . ولی دیروز که رفتم دنبال آنوشا گفتند سه شنبه نیومده و قراره چهارشنبه بیاد.

هفته دیگه هم تعطیلات تابستونی شرکتمون هست.

این چند تا عکس رو هم دیروز صبح از آنوشا انداختم.



.:: نظرات () ::.
 
کلمات کلیدی :
نویسنده بهاره تاریخ ارسال یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ

سلام

از آخرین پستی که نوشتم کلی اتفاقات جدید افتاده که به علت تنبلی نتونستم بیام اینجا. سخترین کار هم برام گذاشتن عکس است که اگه همت کنم امروز تصمیم دارم انجام بدم.عکسهای کاشان و نمک ابرود و تولد خاله ندا .

یه فیلم هم از رقص آنوشا دارم . عکس از کادوی روز مادر  که از طرف مهد کودک به شهروند رفته بود و به سلیقه خودش خریده بود. عکس از نقاشی برای روز پدر که آنوشا وقتی اومد خونه باباش اذیتش کرد و اونم رفت تو کیفش نقاشی رو که برای روز پدر تو مهد کشیده بود اورد و انداخت زیر پاش و لهش کرد و گفت اینم کادوی روز پدر.کلافهتعجب

و اینکه بابا حسین هم کلی از ایده مهدکودک تشکر کرد که برای روز مادر بچه ها رو به شهروند بردند و کادو برای مادرا خریدند ولی برای روز پدر....چشمک

راستی آنوشا کلاس شنا میره و از تعریفهایی که می کنه به نظر میاد یه چیزایی یاد گرفته.

متفکر دیگه الان چیزی یادم نمی یاد.



.:: نظرات () ::.
........................ صفحه ی بعد >>


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.