
تولد در مهد کودک
قرار بود تولد اصلی آنوشا رو تو مهد بگیرم چون ارکس میارند و اون شخص فقط شنبه ها میاد و به علت کمبود شنبه نشد که حکایت چنین شد که یه تولد کوچیک روز دوشنبه 16 آذر تو کلاس آنوشا برگزار شد . روز قبلش اومدم شیرنی نیشکر تو ولیعصر کیک سفارش دادم .یه سری کادوی کوچولو با بادکنک و کلاه هم برای دوستای آنوشا گرفتم.
که فریده جون مربی آنوشا زحمت کشیدند که روز دوشنبه 16 آذر روز خوب و بیاد موندنی برای آنوشا شد. فریده جون دستتون درد نکنه .
اینم عکسهای تولد آنوشا تو مهد








راستی بچه های مهد کودک هم زحمت کشیده بودند و یه کاردستی خوشگل برای تولد آنوشا درست کرده بودند که الان عکسش رو ندارم بعدا اینجا می ذارم.
از همه دوستانم برای تبریک تولد آنوشا و زحمتی که کشیده بودند سپاسگزارم انشاالله بتونم جبران کنم .
الهی قربونت برم عزیزم تولدت مبارک
روز تولد آنوشای عزیزم امسال روز عید غدیر بود که شب ما شام خونه مامانم اینا دعوت داشتیم و بعدازظهر من خونه مامان حسین بودم که موقع برگشتن آنوشا تو ماشین خوابش برده بود . وقتی رسیدم خونه آنوشا رو بیدار کردم ولی یکمی خواب آلود بود و ساعت 8 بود که خونه مامانی رسیدیم که خاله ندا زحمت کشیده بود و حسابی ما رو سورپریز کرد . ندا خونه رو تزئین کرده بود وچراغها رو هم خاموش کرده بود وقتی رفتیم تو پذیرایی آنوشا خیلی متعجب شده بود و حسابی ذوق کرد. خاله ندا دستت درد نکنه هم برای کادو وهم برای زحماتهایی که کشیده بودی دائی امیر هم یه بلوز بافت خوشگل و بیه جوراب پشمی خوشگل برای آنوشا گرفته بود و بابائی هم طبق معمول یک ایران چک 50هزارتومنی به آنوشا داد و مامانی هم یه عروسک گرفته بود جالب این بود که خاله ندا علاوه بر اینکه 10 هزار تومن پول برای آنوشا کادو کرده بود یه دونه توتک هم گرفته بود که آنوشا از همه کادوها بیشتر دوستش داشت.اینم چند تا عکس از تولد آنوشا خونه مامانی:








ادامه دارد
آنوشا جونم خوشگلم دختر نازم تولدت مبارک.
یکشنبه ١۵ آذر تولد ٣ سالگی گلمه. دیروز با مهد درخصوص گرفتن تولد صحبت کردم چون تو مهد تولد رو فقط شنبه ها می گیرندبه این دلیل که اون آقایی که میاد ارگ میزنه فقط شنبه ها می تونه بیاد.که این شنبه که تعطیله و شنبه بعد هم تولد یه بچه ی دیگه است و بعد هم محرمه که اگه بخوام براش تولد بگیرم می مونه برای ٢ ماه دیگه که مزه اش میره قرار شد دوشنبه کیک ببرم مهد و تو کلاسشون براش یه تولد بگیرم. البته تو خونه هم براش یه تولد کوچیک می گیرم. احتمالا امسال قسمت اینجوری بود.








سلام
خوبید.ما هم بد نیستیم.همچنان صبحها با آنوشا میایم و بر میگردیم و از اذیت کردن هم که کم نمی ذاره.
چند وقت پیش که رسیدیم خونه باباحسین خونه بود به حسین می گه از صبح خونه بودی من مهدکودک بودم برام ماکارونی درست میکردی.
فردا ششمین سالگرد ازدواجمونه هفته بعد هم تولد آنوشاست که صحبت کردم با مهد که تو مهد تولدش رو بگیرم که دیروز زنگ زدند می گند اونروز رزو شده نمی دونم چه کنم احتمالا صبر می کنم تا یه روز خالی داشته باشند بدشانسی به محرم می خوره نمی دونم چه کنم. امسال هم اصلا تصمیم به گرفتن تولد تو خونه ندارم .
آنوشا با بابا حسین قرار بود برند خرید کنند وقتی می رند تو پارکینگ سوار ماشین نمی شه و به بابا حسین می گه بریم قدم بزنیم.
جمعه ظهر: من سرما خورده و مریض خوابم برده بود دریغ از اینکه آنوشا بیداره یهویی از خواب بیدار شدم :آنوشا آنوشا . بدو بدو از اتاق اومده بیرون بله مامان جون می گم بهش چکار می کردی می گه هیچی مامان جون تو مریضی برو بخواب وای چشاشو ببینید چقدر قرمز شده مامان جونم برو بخواب.
من: تو آینه خودمو نگاه کردم و رفتم تو اتاق آنوشا.بله
آنوشا کیف من رو خالی کرده بود و تمام برگه های دفتر تلفنم رو خط خطی کرده بود. و تمام لوازم آرایشم رو ریخته بودبیرون.
امروز هم قراره تو مهد ازشون عکس بگیرند.
یه شعر هم از مهد دادند تو خونه باهاشون تمرین کینیم درخصوص پاییزه
دیروز مهد به آنوشا کتاب آموزشی داده بودند که بیارندخونه تا جلد بشه و اسماشون رو بنویسیم. برای من که عاشق لوازم تحریرم خیلی هیجان داشت چون برای تهیه جلد کتاب و برچسب شهرکتاب رفتم چقدرشلوغ و هیجان انگیز بود.شب هم کتابهاشو جلد کردم.یه سری هم فلش کارت حیوانات و میوه ها رو ( انگلیسی) بهشون دادند. دستشون درد نکنه.
عکس کتابهاش و کاردستی هایی که درست کرده رو برای اینجا می ذارم .
آوین جونم دستت درد نکنه چه کتاب خوبی برای آنوشا خریدی مرسی عزیزم. الهی قربونت برم که اینقدر به فکر آنوشا هستی. این آوین گل چون یک سال از آنوشا بزرگتره خیلی تو مهد هواشو داره. دیروز که من وخاله شبنم رفته بودیم دنبالشون آنوشا جلوتر می اومد و آوین درحالیکه کیف خودش و آنوشا رو می اورد پشت سر آنوشا می اومد حیف که حواسم نبود عکس بندازم.راستی اسم کتابی که آوین برای آنوشا گرفته "حیوان های با مزه" که برای سنین ٠ تا ٣ سال هست خیلی رنگ آمیزی جالبی داره البته مجموعه هفت تا کتاب هست که در یک کتاب جمع آوری شده.
"خاله شبنم و آوین جونم خیلی دوستتون داریم" البته بعدازظهرها آنوشا که خاله شبنم رو می بینه اول می پره بقل خاله شبنم و روبوسی می کنه بعد میاد پیش من.





سلام
همگی خوبید .ما هم خوبیم. آنوشا خدا رو شکر هر روز صبح راحت به مهد می یاد ولی خوب خیلی سخته مسیر طولانیه و تو ماشین مخصوصاً روزایی که ترافیک باشه کلافه می شه. هر روز صبح بیدار می شه و بیدار شدنش هم یه دردسره چون برای انتخاب عروسک باید من کلی معطل بشم و وقتی نمی تونه انتخاب کنه با خودش ۴ تا عروسک می یاره و می گه اینا رو برای آوین و رادین و .. می یارم .خلاصه هزار بار میره و میاد. 
کلی شعر یاد گرفته. کلاس رقص هم می ره و رقصش هم خوب شده. چند تا کاردستی درست کرده یه دونه باگل کارت درست کرده و دیگه اینکه با سفال ماشین درست کرده و رنگ هم کرده (البته با کمک مربیش).١ تا ١٠رو به انگلیسی به سرعت باد می گه . یه سری کلمات رو هم یادگرفته . حروف الفبا رو هم تقریبا یاد گرفته.
میوه های فصل ها رو میشناسه . خلاصه از اینکه مهد می ره علیرغم سختی هایی که برای من داره ومسئولیت من خیلی زیاد شده راضی و خوشحالم. خیلی کیف می ده وقتی شعر جدید می خونه.
این دومین ماهی است که مهد می ره تو این مدت یک بار پارک آب و آتش،یک بار باغ وحش،و چهارشنبه ای که گذشت سینما فیلم خروس جنگی رفته.
یک ماهی می شه که خوردن شیر با شیشه رو هم ترک کرده. البته خیلی سخت بود ولی خدارو شکر با موفقیت انجام شد.